![]() |
![]() |
|
| معرفی سایتها و وبلاگهای عاشورائی |
|
یا رب حسین !
"امام حسين(ع) در هنگام سفر به كربلا فرمود: راستى اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده، و از آن جز نمى كه بر كاسه نشيند و زندگى اى پست، همچون چراگاه تباه، چيزى باقى نمانده است. آيا نمى بينيد كه به حقّ عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى بينم. به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آن اند، و وقتى به بلا آزموده شوند دينداران اندك اند." ( وبلاگ تشنه سیراب) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:36 توسط عاشورائي1 |
|
|
یا رب الحسین!
"من امام حسین(علیه السلام) را دوست دارم ٬ نه به خاطر اینکه نوه پیامبر(ص) است! من به امام حسین(علیه السلام) علاقه دارم ٬ نه به خاطر اینکه فرزند علی (علیه السلام) وفاطمه زهرا(علیها السلام) است ! من به امام حسین( علیه السلام)عشق می ورزم ٬ نه به خاطر اینکه شفا دهنده این دنیاو شفیع دنیای دیگر است ! من برای امام حسین (علیه السلام) عزاداری می کنم و سینه می زنم ٬ اما نه در هیئت بازاریانی که روزها هزاران دروغ می گویند و مایحتاج مردم را گران می فروشند و شب را درهیئت می گذرانند ! من به امام حسین علاقه دارم و به او عشق می ورزم وبرای او عزادری می کنم وسینه می زنم چون او در راه عشق به خدا ورسول(ص) او ودین پیامبر(ص) وبرای نجات امت پیامبر (ص) تا به آخر ایستاد و همه چیز خود رافدا کرد ودر کمال آزادگی شهید شد ... می گویند زمانی که حضرت مسلم ابن عقیل (علیه السلام) به کوفه رسید ٬ هانی ٬ یکی از بزرگان شهر به او گفت که امشب حاکم کوفه عبیدا...ابن زیاد به منزل او می آید و مهمان او است ،تو در گوشه ای مخفی شو و در فرصت مناسب من او را از پشت می گیرم وتو او را بکش، اما مسلم ابن عقیل (علیه السلام) این کار را نکرد، می دانید چرا.......... آری رمز ماندگاری فرهنگ امام حسین(علیه السلام) این است " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:29 توسط عاشورائی2 |
|
|
یا رب حسین !
"ابن ریاح روایت میکند که مرد نابینایی راکه روز شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم ... کسی علت نابینایی اورا سوال کرد .جواب داد : ماده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین (ع)به کربلا رفتیم.ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم .چون حسین (ع)کشته شد به خانه خود بازگشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم . در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت:" رسول خدا (ص) تو را میخواند . برخیز و اجابت کن ." گفتم : "مرا با رسول خدا چه کار است؟" آن شخص در عالم خواب گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدابرد دیدم پیغمر اکرم در بیایانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای ایست از آتش . نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربه میزد سر تاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید . من نزدیک رسول خدا-ص- رفتم و مقابل او زانو برزمین زدم و گفتم :" السلام علیک یا رسول الله " ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد . پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود: "ای دشمن خدا !!! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی....!!!" گفتم : یا رسول خدا به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم. فرمود :" راست گفتی ولی سیاهی لشکرکشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی ...نزدیک من بیا" من نزدیک آن حضرت رفتم دیدم تشتی پر از خون نزد اوست . به من فرمود "این خون فرزندم حسین است " پس از آن خون به چشم من کشید . چون بیدار شدم تا کنون چیزی را نمی بینم . ( وبلاگ تشنه لب کربلا) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:37 توسط عاشورائي1 |
|
|
یا رب حسین!
"دوم محرم ورود امام حسين به سرزمين كربلا (سال 61 قمري) هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا
مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى كردند و به خطبه هاى دلنشين وى گوش جان مى سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچگونه مشكلى در كنار هم بودند. اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سختگيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد. روز پنج شنبه دوم ماه محرم سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد: اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.
آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.
فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.
روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است. امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:20 توسط عاشورائي1 |
|
|
یا رب حسین !
امام منتظران(عجل الله تعالي فرجه الشريف): " ما در رعايت حال شما كوتاهي نميكنيم و ياد شما را از خاطره نبردهايم ... " "ما مثل بچه اي هستيم كه پدرش دست او را گرفته است تا به جايي ببرد و در طول مسير از بازاري عبور مي كنند . بچه جلب ويترين مغازه ها مي شود و دست پدر را رها مي كند و در بازار گم مي شود و وقتي متوجه مي شود كه ديگر پدر را نمي بيند . گمان مي كند پدرش گم شده است در حاليكه در واقع خودش گم شده است . انبياء و اولياء ، پدران خلقند و دست خلايق را مي گيرند تا آنها را به سلامت از بازار دنيا عبور دهند . غالب خلايق جلب متاعهاي دنيا شده اند و دست پدر را رها كرده و در بازار دنيا گم شده اند . امام زمان (عج) گم و غايب نشده است ، ما گم و محجوب گشته ايم ." ( وبلاگ گل طاها ) آقا جون ٬ به خدا وقتی هوای شما تو سرم می پیچه زبونم بند میاد و فقط سرمست میشم ٬ آخه "نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت" کاشکی یه روزی برسه که با دلمون فریاد بزنیم : "مفتون ترا بر این و آن میلی نیست٬ مجنون ترا صحبتی از لیلی نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:35 توسط عاشورائي1 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محیطی مجازی برای معرفی وبلاگها و تعامل وبلاگنویسان عاشورائی
|
| نویسندگان |
|
عاشورائی2 عاشورائي1 عاشورائی3 |
|
RSS
|